تبليغاتX
آنیما

آنیما

حالا باید تمامی آنچه را که به دورت بافته ای، بدری

درون شهر راه می روم درون خیابان که از آن ِ من است، به طرحی که در ذهنم دارم فکر می کنم و با دقت به دیوارها و نقش های روی آن نگاه می کنم، بخش بندی ها و منطقه بندی ها زیر تبلیغات شهری چشمانم را نگه می دارند. تابلوهایی که دیگر از آنِ من نیست و انگار من نقشی در طراحی آنها نداشته ام نه من تمامی خود را در سبک ها و رنگهایشان سپرده ام . می بینی؟


به زمین، به آسفالت خیره می شوم و به گذر سریع زمین زیر پاهایم که می دود مردمی که می دوند و از کنارم رد می شوند، اراده ای که دیگر از آن ِ زمین نیست بر من چیره می شود، گردشش را گم میکنم و از نو سیکل گردشی اش را حدس می زنم... 1-2-3....

به نگاه مردمی خیره می شوم که در پناه پیش فرض های فالوسیشان با تعجب به نشانه های دریافتیشان چنگ می زنند اما زیر روسری من مویی نمی بینند! به کودکی که به من خیره می شود و دستهایی مادرانه که او را از کنارم من پس می زندو در نگاه خصمانه ی مادرش میان جمعیت گم می شود... پسر است دخترم!

 

نشانه های جنسیتی که درون مغزم رنگ می بازند و در درونم پررنگ تر تحمیل می شوند... انتخابهای تحمیل شده ای که از قضاوتهای  هنجار به قضاوت های نابه هنجار تغییر شکل می یابند، که در هر دوصورت قضاوتهایشان را میبینم که بر تنم فرود می اید. تن... تنی که هر لحظه از لذتش را درون ثانیه هایی دوگانه که بر آگاهی اش حکم جنسیتی تحقیر شده را پذیرا بوده است باخته است، تنی که در هم آغوشی تن هایی تمامیت خواه به تنهایی مکرر خویش تکثیر می شود: تن.......ها  و درمیان تمامی تن های اطرافش به آینه ای شکسته شده میان خیل عظیم جمعیت چنگ می زند! اکنون در همین لحظه! در همین لحظه در خیابان راه می روم و به طعنه های بی جنس اطرافم عشق می ورزم و میان داده هایم دنبال تئوری ارگ اسم می گردم...

 

خیابان دیگر از آن من نیست از آن ِبدن های اطرافم نیز نیست خیابان از آن ِ تمامی تن هایی است که بر آن راه میروند، و این زمین لکنته ی تنبل را به چرخش وامی دارند . این جا از آن ِ ماست. دیوارهایش و سقفش به اطرافم نگاه می کنم هوا سردتر از زمستان 86 به نظر می رسد انگار درون سلولی سیمانی محبوس می شوم و حس اش می کنم ... نه حتی این دیوارها نیز توانایی آن را نداشتند که من را از خیابان جدا کنند . آری کاملا حس اش می کنم، همان تنی را که هر لحظه کامل تر به من اضافه می شود و ارام به خواب می روم ... انگار درون خیابان قدم میزدم!

 

به پلی عریض می رسم که ماشین های بی حوصله را به مقصدشان سریع تر می رساند.

دنیایی بدون مرز با تلویزیون های فلترون گلدیران!

دنیایی که درون قاب های تلویزیون کات می شود و به پلان بعدی می چسبد! جهانی که با سانسورهای تدوینگرانش بدون مرز می شود! آه چه دنیای زیبایی روی این بیلیوردها تبلیغ می شود!

 

هوا سردتر است.... مثانه ام در حال ترکیدن است چشمانم به دنبال جایی برای تخلیه می گردد که این تبلیغات را بالای سرم روی پل میبیند :

جهانی بدون مرز با ….

دلم تلویزیون فلترون می خواهد تا در خیابانهای دنیایش  بشاشم!

از دل پیچه تند تر قدم بر می دارم به اولین پارکی که می رسم پناه می برم و به سمت  نشانه ی w.c می دوم  از پله هایش که پایین می روم به یک دو راهی میرسم : مردانه... زنانه! به سرم دست می کشم که زبر تر از دیروز شده است و به سمت چپ می پیچم.

دلم دنیای فلترون می خواهد!


 (... صحنه تاریک می شود، صدای بسته شدن در آهنی از داخل فضای توالت بر صحنه کوبیده می شود... –کات!)



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 23:56  توسط فرنوش   | 

 

و درست از جایی شروع شد که انسان برای تک بعدی شدنش به دیوانه خانه ها راه یافت...

مضامین ساده اند و در نهایت تکرار خود، به خود نیز نمی رسند، درون تک تک سلو لهای ذهنی ات دنبال کلماتی می گردی که در رفت و آمد خود به تکرار نمی رسند و به هیچ چیز جدید نمی رسند،  این آگاهی کجاست؟ در پس کدام گذار مان نهفته است؟ گذار گذار و تنها گذار از این به آن و نه به بیشتر از آن!

به دست هایم نگاه میکنم به دست های شما می توانم با اجازه ی همه کمی به این دست ها بخندم؟ این دست ها که از یخ زدگی شان تنها حجم سفید کرخت شده ای می نماید که حتی نمی تواند آگاهی اشان را تایپ کند، چه سنگ عظیمی در انتظار این دست ها نشسته اند! و این آگاهی چه قدر عظیم است...

چراوقتی زیاد فکر میکنی چیزی برای باز گفتن نمی یابی؟ چرا وقتی در تمامی مراحلی که به فردیت خودت ایمان می آوری به این تنهایی عظیم سارتری نزدیک تر می شوی؟

تنهایی و تنهایی ...

انسانهای اطراف من مانعی در برابر خواسته هایم نیستند و در همین حال هستند ...

نیستند؟

نه من تمام نمی شوم تنها برای مدتی به فکر فرومی روم و می دانم که هر لحظه از خودم دورتر و به خودم نزدیک تر می شوم.

مشکل این جا نیست ... مشکل شاید در این باشد که من درون مجموعه های هنجارین ناهنجار می شوم...

نه این راه به دیوانه خانه ختم نخواهد شد...

می دانم...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 1:7  توسط فرنوش   | 


به روی تمامی پرسش هایم خط می کشم و پرسش دیگر ی مطرح می کنم : آیا این نقش من بود؟

حلقه ی مزخرف تکرار را از دستهایم بیرون می کشم و نفس عمیقی در سینه هایم می دمم . ما کجا ایستاده ایم؟ این پرسش و پرسش هایی از این دست ما را به کجای بربریت می رساند؟ هستی شما کجاست؟

آیا به راستی این پرسشی است که ضرورت وجود شما را اثبات میکند؟

برای زیستن ار نوع ِ مردن، انسان همیشه  پرسش برای تکرار خود طرح می کند و آیا به راستی  انسان ِ در تمدن برای پیشرفتش نیاز به طرح پرسش های هستی شناسانه دارد؟

هستی همواره در خود بالقوه باقی می ماند و به نقش بالقوه بودن ماده در خود می بالد، اما آیا کشف شدن مواد گوناگون و تبدیل بالقوه به بالفعل ماده ای مانند روناس به مواد شیمیایی ما را از هستی شناسی مان شرمسار نمی کند؟ آیا بازگشت انسان به بربریت توسط تسلی جستن آن به خرافات و توهمات گوناگون او را درون بالقوه بودن خود ساکن نگاه نمی دارد؟

خانواده ! این حلقه ی تکرار بزرگ شونده که در راس خود شعاع  کم می کند تا حلقه ی سنت را گسترش دهد، آیا ما را درون نبوغ مان خفه نمی کند؟

در جامعه ای که نقش ها بر اساس قضاوت ها شکل میگیرد انسان ِ بالقوه در کجای آن قضاوت میکند؟!

پاسخ تنها در خود سوال نهفته است: درون انسان ِ بالقوه. "شخصی شده" درون امیال و غریزه هایش. انسانی که از خود تنها حیوانی زنجیر شده گوشه ی اتاقش می سازد. انسانی که در قضاوت های اطرافش رنگ می گیرد و در قضاوت های اطرافش رنگ می بازد.

مطمئنا آن قدر در جامعه بوده ایم که نقش هایمان را بر اساس پی رنگ های ضروری جامعه مان انتخاب کرده باشیم و اما پرسش بر سر این است: ضرورت ها را چه قوانینی تعیین می کنند؟ اطرافیانمان که خود سر در گم اهداف و غرایزشان هستند یا انسان های بالفعلی که در راستای ضرورت های پیشرفت تمدن برای بشر حرکت میکنند؟

انسان بالقوه متاسفانه در مجمو عه ای از هستی شناسی گیر کرده است و زندگی اش را با تکرار پرسش های هستی شناسانه اش پی می گیرد ، وقتی هگل از ایده ی مطلق خود به عنوان حقیقت مطلق دفاع میکند نقش انسانی بالقوه را در خود پر رنگ می کند که از انتهایش مارکس او رادرضرورت جامعه اش بالفعل می سازد و این تنها نقش دیالکتیکی ِ فلسفه ای را بر میتاباند که مطلق ِ خود را به سوی نفی ِ مطلق ِ خود می کشاند.

حال از خودتان باز بپرسید در کجای این ضرورت جای گرفته اید؟ تنها سری خم میکنیم و از کنار هم با قضاوت هایمان رد می شویم: راهی که تنها پل ارتباطی آن را با دیگر انسانها تائید قضاوت های سطحی و نادانسته مان تعیین می کند.

و پرسش در ضرورت خود شکل می گیرد: آیا ما به راستی همین جایی ایستاده ایم که باید بایستیم؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 14:18  توسط فرنوش   | 

نفس نفس و نفس تمامی

انچه که تا به حال کشیده ای

و نفی تمامی آنها

و چقدر

و چقدر

....

...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 22:48  توسط فرنوش   | 

چه زمستان زیبایی!

از آسمان گه می بارد و از زمین من!

و زمین حاصل خیز تر می شود...


ببار ببار آسمان !

زمین هنوز برای خودش کود ِ ذخیره می خواهد

میان دودها گم می شود

میان سیاره ها


تولدم مبارک!

من امروز میان گه و خون متولد شدم

نه!24 سال پیش

تولدم مبارک!


زمین مال ِمن است

من مالِ زمین

سند می زنم

سند میزند

و گه می ریزد


چرا هواشناسی

از حجم سنگین گرد و خاک آلاینده

جای گه خبر می دهد؟

مگر نمی بینندکه من به دنیا آمدم؟

تولدم!

این نمی تواند آغاز یک خرابی باشد؟

به خاطر تولید من !

من

من

و هی من!


با دستهایی باز و چشمانی بسته!

واوو ببین چه کادوی قشنگی!

واوو ببین میبینی ؟

و من در مقابل چشمانم

درون آینه

تنها خودم را میبینم

که از دستهای آویزان پدرم

بالا می خزم


یادم نبود!

 من به هوای آلوده حساسیت داشتم!


بخواب بچه !

تمامی خطوطی که می نوشتی

از حجم یک حساسیت

پارانوئیک بچه گانه ای بیش نبود!


هوا خیلی آلوده است...

و سرفه های من امانم نمی دهد

چه مریضی ای ساده ای است این آسم!


باید هر چه سریع تر برای زمینهایم

سند منگوله دار بزنم...

 

 در نقش

اولین کودکی که

بند نافش به دور گردنش حلقه شد


و در این حلقه

خود را

از آسمان دار میزنم

تا پاهایم که بر زمین گیر کرده اند

من را هی کش بدهند

تا از بی جرمی اتمسفر،

مغزم بترکد

و از پس مانده اش به روی زمین

گه ببارد!


به دنیا آمدم...

امروز...

ه ه هه.....


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 13:1  توسط فرنوش   | 

 

لازم به ذکر است که مطالبی که از من به غیر از این وبلاگ در جایی دیگر چاپ می شود با هماهنگی من  نبوده و من تمامی مطالب خود را در این وبلاگ می نویسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 12:3  توسط فرنوش  

 

 

هنگامیکه به رابطه های دوتایی محدود شده و مورد تایید قرار گرفته در اجتماع می اندیشم، به چند گانگی آنها  می برم، دیالکتیکی که در ورای خود به میلی پس مانده از نیاز نرسیده فریاد می زند. میان دست های ما... میان پاهای ما! میان تن ِ ما، بزرگتری که دائم ما را از خود بیشتر می خواهد، از داشته هایمان و از نیاز هایمان، نیروریی ما فوق الطبیعه که ما را در طلب لذت خوار می بیند و با بزرگمنشی ما را می بخشد...

 

در داستان بابا لنگ دراز ما شاهد بزرگتری هستیم که از ورای ذهنیت ما رنگ می گیرد، سایه ای که لطف بزرگی به ما میکند، خدا گونه ای مهربان و سخت گیر برای پیشرفت ما!

جودی در داستان ما را به یک ذهنیت فرا انسانی دعوت می کند، پرولتاریایی که توسط لطف بورژوا اجازه کسب ِدانایی می گیرد. در داستان ما با یک ابر پدر مواجه ایم نه حتی پدر – سرمایه داری که در لباس خدا گونه اش در ذهن جودی روی دیوار سایه بلندی می گیرد و او را به آن سوی دیوار می کشاند.

نقشی که جودی در تمام طول مدت داستان آن را با جوهر سیاه می کشد.

داستان بابا لنگ دراز نقش پدر را در واقعیت جامعه ی جودی بسیار پررنگ به ما نشان می دهد. جودی که خانواده ای ندارد به گفته امین قضایی در یک چرخش ِ ادیپی، به پدری بخشنده باز می گردد. پدری که در رویایهای او با او همراه می شود. هنگامی هم که او با چهره ی واقعی پدر در چهره ی مردی جوان روبه رو می شود او را پس می زند زیرا در نظر او پدر فردی چاق با سنی زیاد و غیر قابل روئیت و دسترسی می باشد. این داستان در پایان آن اوج می یابد جائیکه همگان با چشمهای گشاده می پرسند مگر می شود کسی با پدر خود ازدواج کند؟ تابویی شکسته شده فرار از حلقه ی مزخرف تکرار و در نهایت قرار گرفتن در حلقه ی مزخرف خانواده...

 

ترس از بزرگتر در تحقق میل انسان به یک بن بست می رسد که آن را غیر قابل دسترس می کند. بن بستی در برابر سایه هایی که خود نیز واقعی نیستند. عالم مثلی که ما را از حقیقت خود به دور می افکند و در ما پذیرشی به وجود می آورد که نمی توان دیگر با آن مقابله نمود. پذیرش پدر- ارباب- خدا

 

در تن نوعی دیالکتیک وجود دارد جائیکه میل و نیاز باهم به پا می خیزند.

میل: جائیکه ما را از نیازهایمان جدا می سازد. نوعی خلا ء پنهان شده در تن که به تن نمی انجامد، سایه ی پدرانه ای  درون ذهن ما می سازد و  خود ثابت بر جا می ماند. هر چند که میل ما فاقد جنسیت باشد اما در خود نوعی فالوس محوری مخفی دارد که ما را به پذیرش نوع جنسیت هایمان می کشاند.

 

نیاز : سوژه ای که در برابر دیگری به انجام می رسد. دیگری با جنس مشخص زن یا مرد. قرار گرفته درون اجتماع و قابل درک توسط افراد .

 

در نقد جنسیتی ِ جامعه ای که من از آن نام برده ام، خطای آشکاری به کار رفته است، ما نیازهایمان را شناخته ایم، یعنی نام گذاری کرده ایم اما میلمان را هنوز در خفا روی کاغذ هایمان می کشیم. تصویر پدر با پاهایی بسیار بزرگ . این جا ما در برابر قضاوت های جامعه واقع شده ایم. جامعه نیازهایش را می شناسد در حالیکه یک دگر جنس گرا میلش را.

کالایی شدن جنسیت نیز از همین شکاف تن ایجاد می شود، جامعه نیاز هایمان را به تن ما می کند و ما میلمان را لخت به رختخوابِ خصوصی مان می بریم – عریان در برابر خودمان .

در رابطه ی جنسی هم از این میل بزرگتری که در ذهن ما نقش می بندد می ترسیم . ترس از دیده شدن ،  ترس از درآوردن لباس های زیبایمان و دیده شدن ِ روی دیگرعریانی ِ تن مان.

 

این تنها راه باقی مانده برای پذیرش عریانی جنسیتی در جامعه مان است. عریانی را بر عهده گیریم و میلمان را در میان مردم عریان کنیم. پدر را در نقش خود ارباب را در نقش خود و خدا را در نقش خود پذیرا شویم و با آنها به نمایش رویم. تئاتری بی نظیر که ما را در پذیرش نقش هایمان قبول می کند. آن گاه لباس های تماشاچیان دریده می شوند و در پس آن عریانی آگاهانه ای پدیدار می گردد که با برهم زدن نظم نمایش بورژوازی میل خود را به نمایش می گذارد. میلی که در برابر هر نوع اربابی قد علم می کند و در عریانی خود از خود آزاد می گردد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 12:8  توسط فرنوش  

 

بجنب سیندرلا بجنب دقیقه ها به نیمه شب نزدیک می شوند و تو در آن هنگام برهنه خواهی شد!

 

هنگامیکه درساعت معینی عریان می شوی هنگامیکه از تمامی پوششی که بر تن داری چیزی جز پوستت باقی نمی ماند، باید دست هایت را از روی نشانه ی جنسیتت کنار بکش و در حالیکه آسمان را در آغوش م ی کشی فریاد بزنیمن سیندرلا هستم. کارگر یتیم و بی پناهی که دوست داشت برقصد و تنها فقط برقصد!

وقتی مارکس از عریانی ایجاد شده توسط بورژوازی تمجید می کند و آن را شروعی برای نابودی تمامی آن گذشته ای می داند که سراسر مردمان را در  اکثریتی اجباری رهبری می کند، چرا ما به یاد سیندرلا نمی افتیم؟ جایی که پرولتاریا، این نیروی سینتیک در سرنوشتی قرار می گیرد که برای فرار از آن به ماواء الطبیعه ودرک از موقعیت خود برای تغییر شکل آن به برهنگی می انجامد؟

این کنش در  درون توست در جایی زیر پوستت : عریانی.. جایی فراتر از ذهنیتت جایی که خون در رگ هایت جریان دارد ، جایی که پوستت می داند و نه حجابی که بر دورت می پیچی.

سیندرلا با دانایی از عریانیش در ساعت 12 به آن تن می دهد، تنها به دلیل خود خواسته اش و نه به خاطر تزویر و دفع حسادت ِ اطرافیانش، او آگاهی رنج یتیم بودنش را در پوششی یافت که از جامعه ی فعال دورش داشته بود، پس او به کمک نیروهای ماوارء الطبیعه، فرشته ای مادر گونه این پوشش را تنها تبدیل به پوشش دیگری ساخت پر از زرق و برق و اغوا کننده! موش های او خصوصیتی انسانی یافتند و برای شرکت یافتن در این جامعه بورژوازی اسب و خدمتکارانش شدند، در حالیکه همه از نابودی و فنا شدن این دگردیسی باخبربودند، به مهمانی پا میگذارند که توسط پدر پادشاه بر پا شده است، دخترانی که بدون آگاهی از برهنگی نادانی شان به خود زیور آویزان کرده اند و پشت نقابهایشان مخفی گشته اند. پسر پادشاه فردی نشان داده می شود که از این برهنگی در درون خود آگاه است زیرا هنوز به قدرت نرسیده است و هنوز وراثت برای او معنای ادامه نسل برای تکرار این حلقه قدرت نمی باشد، او در پی یافتن زیبایی مخصوص به خود است، نماد انسان در حال گذر بی آگاهی. زیرا درون زندگی کارگران نبوده و تنها می داند هیچ چیز خوب نیست.

اگر به راستی بورژوازی به عقیده مارکس تمام یآن حجاب ضخیم نادانی و بلاهت را می درد و زخم ها و سختی های زیر آن را نمایان می کند، جایی که ارزش ها دیالکتیکی تغییر شکل می یابند و در لباس ها و مارک ها مخفی می شوند، جایی که به جای تمامی روابط گذشته تنها تغییر شکلی مادی رخ می دهد، آیا می توان به این پرسش پاشخ دادکه اگر تمامی روابط بدون آنکه تکامل یابند و به سمت بهبود و رشد پیش روند یا به عبارتی در حالیکه استحکام نیافته اند نابود شوند، چگونه می توان دوستی و کمک ِ رابطه ی دوجانبه را زنده نگاه داشت؟

سیندرلا به مهمانی وارد می شود، پسر پادشاه از تنهایی و رنج درونی او زیر آن همه لباس و زرق و برق باخبر می شود و اورا انتخاب می کند و با او می رقصد، هنگامیکه ساعت به نیمه شب نزدیک می شود نیروی خدایی او به یادش می آود که باید بازگردد زیرا که او برهنه ای بیش نیست !  

شکاف ایجاد می شود،.

او می دود و لنگه کفش بلورینش را بر جا میگذارد، در حالیکه می دود تا از این تغییر مصون بماند، عریان می شود، او در این پایان شکافته می شود و دگردیسی او از لباس هایش به شخصیتش بدل می گردد، جایی که دیگر هیچ نقابی نیست، اما هنوز نا خواسته! هنگامیکه آنها برای پیدا کردن صاحب لنگه کفش وارد آن خانه می شوند، در حالیکه حیوانات اطراف او هنوز حیوان باقی می مانند، او از درون تابوت نادانی اش سر بلند می کند و این بار خود خواسته آشکار می کند که این اوست! کارگری که برای داشتن حق شرکت در مهمانی نقابی بر صورت زده بود . اکنون بدون هیچ نقابی کفشش را به پا می کند و حلقه ی وراثت در قدرت را می شکند.

تمامی این تغییرات در حالی رخ می دهند که او از دود شدن لباس هایش آگاه می شود، از جادوی بورژوازی آگاه می شود، او عریان تر از همیشه به قدرت می رسد، در پس آگاه ی از این دگردیسی اش

در هنگامیکه انسان در بازار قرار می گیرد با تمامی ذهنیت و تفکرش دنبال جنسی در ورای جنسیتش می گردد، او با پرسش هایی که از خود می کند، درون مبادله ی ارزش ها واقع می شود و از آن فراتر می رود، به نوعی طلب کمک از ماواءالطبیعه میکند، کدام جنس بهتر است؟ :.... کدام رنگ جذاب تر است؟ :... کدام مارک معروفتر است:.... و پاسخ این ارزش ها تماماّ توسط نیروی ماوراءالطبیعه بورژوازی در دگردیسی فروشنده ها و سودشان، مارک می خورد و تقدیمشان می گردد.

اما همیشه نیروی خلاق و سوژه ی پیش رونده با درک از این عریانی ایجاد شده، حجاب ها ی دریده شده را می کاود و  خواستگاه این شر را نمایان می سازد، 

هنگامیکه به عقیده مارکس همه در این عریانی شریک شوند،آزادی ظهور خواهد کرد، جایی که خواستگاهِ حقیقی ِ این عریانی ها بوده است.

اما آیا در پس این آزادی فراگیر، ضرورت خواست مردم تضمین می شود؟ آیا به راستی مردم خود با این عریانی دست یافته، می فهمند باید حجابی بر تن کنند که عریانیشان را در مفهم حق ِ داشتن آن تجلی سازند؟ 

این جاست که مارکس از ضرورت پوشش- که همان ایجاد حق توسط نیرویی آگاه و انتخابی - ونه برای تحکم اکثریت بر اقلیت که برای فهم واقعیت ِ آنان از زیبایی ای که خود به دست آورده اند سخن می گوید، جایی که نیروهای شرور زمینی را به روی زمین می آورد و آنها به بدنهای برهنه ای چشم دوخته اند که با خواست خود حجابهایشان را کنده اند. باید در این لحظه از پلیدی دوباره ی این نیروها ترسید! نیروهایی که در هرج و مرج و فردیت های ایجاد شده، در پهنه ی اشکال مختلف لباس ها و منافعشان مخفی می شوند

 

هیچ گاه کودکی ام را در لحضاتی که خود را جای سیندرلا می گذاشتم تا نیرویی ماوارء الطبیعه زیبایم کند از یاد نخواهم برد، نیرویی که در دگردیسی اش به  بورژوازی در شکل خانواده و بازار بر من تحمیل شد. و من زمانیکه از رنج ِ این آگاهی به خود می پیچیدم با خودآزاری ِ تمام به لباسهایم چنگ زدم و عریان شدم. اگر چه این عریانی من را در برابر تهدید ها و بمب های جامعه ای قرار داد که از هر سو متزلزلم میکند، اما آری خود خواسته به تخریب این "من" می پردازم... زیرا هنوز در فرآیند "شدن" هستم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 11:58  توسط فرنوش  




.........................................................................................................................................

.........................................................................................................................................

.........................................................................................................................................

.........................................................................................................................................

.........................................................................................................................................




+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 17:43  توسط فرنوش  



آری بیشتر اوقات نمی توانی بشنوی حرفهایشان را،

گاه نیز   همان کلیشه های همیشگی،

"زن است؟"  " مرد است؟"                                                      

"bob seager"    Turn The Page

هنجارها درون مجموعه های متناهی به صورت باید و نباید های مذهبی یا قانونی  مردم تعریف می شوند و ایدئولوژی ای که برای رفتارهایشان  گزینه هایی از پیش انتخاب شده را انتخاب میکند، برای بازیافت خود دوباره می خورند و در کارخانه درون ماشین های زنگ زده ی سنت چرخ می شوند و درون عادت های همیشگی کنسرو می شوند...

وقتی خیابان ها و دیوارهای شهرت تبدیل به حوزه تبلیغاتی خصوصی ای می شوند که  برای یاد آوری جنسیتت تبلیغ میکنند : "ازدواج کنید! " ... تمامی چهره هایی که در شهر قابل رویت اند چهره های نا آشنا می شوند،  لب هایی که تنها برای تعیین جنسیتشان باز می شوند، گوش هایی که تنها برای تبعیض این جنسیت ها می شنوند و چشم هایی که تنها برای دریدن بدن ها می بینند..

هنگامیکه برای نفی وابسته گی ات درون خانواده این اولین هسته ی نظام طبقاتی،  باید تنها زندگی کنی، تا بتوانی فقط نفس بکشی، نگاه ها و صداهایی که برایت نا آشنا بودند برایت آشنا می شوند. تعیین... تبعیض... دریدن...

و این دریدن جنگ درون حوزه خصوصی است.. جنگی که در دگر دیسی اش درون جامعه ای سراپا تبعیض از تبعیض نژادی گرفته، تبعیض جنسیتی و تبعیض طبقاتی و...را به عنوان محصول این هم خوابه گی تحویل حوزه های خصوصی محدود شده درون قوانین می دهد.

می توانی بشنوی ، می توانی ببینی اما نمی توانی بگویی، غده ای درون گلویت هنجره ات را پاره می کند اما نمی توانی حرف بزنی و تنها با حرکت سر تائید می کنی آن چیزی را که باور نداری تا پذیرفته شوی....

همیشه در جامعه ای که خفقان بر آن حکم فرماست ، بوده اند کسانی که لب به سخن گشوده اند، روشنفکرانی که درون همین خفقان و هنجارها سخن گفته اند  در  راستای قوانین وضع شده درون این جامعه، و تو را به پس می رانند، بودن بدون هیچ ذهنیت مخالف و هنجار شکنی، تا جایی پیش می روند که انسانیتت را نابود کنند، تو را در نهایت آن چه که هستی طرد کنند و به لب هایت که دیگر تکان  نمی خورند خیره بمانند و بدنت را بدرند...

برای جنسیتی به تعریف "مونث " راه حلی پدیدار نمی شود، راه حل ها را قانون وضع میکند، در حالیکه درون خانه ات نشسته ای آرام و به اهدافت فکر میکنی ، اخبار اهداف ات را بر هم می زند: قانونی برای خانه های مجردی! تعطیل!

دوباره حیطه ی خصوصی ات را مورد تجاوز قرار می دهند، همه چیز تعطیل ، باید ازدواج کنی نمی توانی تنها با خودت بدون جنسیتت زیر یک سقف بنشینی.. قوانینی برای خانه های مجردی!

نه ! نباید بدون کنترل مردی زندگی کنی.. باید ازدواج کنی تا زنده بمانی... حتی این هم ممنوع می شود!

ازدواج مفهوم وسیعی از جنسیت است. واقعیتی خفه شده درون آ ل ت مردانه

"جایی که لکان به درستی می گوید رابطه ی جنسی برای زن یا مرد وجود ندارد"

در این جا رابطه ی جنسی تنها به عنوان کدی برای ارزش جنسی تعریف می شود، کدی برای ارزش گذاری و برای پایداری بیشتر وخفه کردن لذت بیشتر ... تنها  هنگامی ارتباط ایجاد می شود که نقش مرد پررنگ تر ایجاد شود در این جا رابطه ی نظام مردسالار درون نظام طبقاتی وارد میدان می شود، مرد کارفرمایی قدرتمند می شود درون لباس جنسیت خود و زن تبدیل به پرولتری فقیرتر برای دریافت لذت مردانه! آغاز هر جنگی در ممانعت از پذیرش احکام هنجارین ِ جامعه تعریف می شود ، و در این جا تقابل بین زن و مرد آغاز می گردد، جاییکه حتی لذت را هم برای زن تعریف میکنند، جایی که هر محدودیت جنسی درون رابطه تنها به عنوان حق زن به او داده می شود و این را تنها درون مجموعه ای از قوانین پزشکی و بهداشت تعریف میکنند...

درون ذهن مرد جایی برای فرو رفتن و برای زن جایی برای پر شدن...

این است روابط هنجارینی که در ذهن زن و مرد شکل میگیرد، جنسیتی پایدار درون نظام ها ی ماشینی همانند هر حرکت جنبشی دیگری، مملو از تعریف های باور پذیر درون تولید، تولید قطعه ای برای فروش و تعویض، مهریه ای که تنها ارزشش برای مصرف ِ اولش تعیین می گردد و انسانی که درون این نظام به ناچار زن می شود.

هنگامی که تن به ازدواج می دهید مجموعه ای تعریف شده برای خود انتخاب میکنید. فردی تعریف  و ذهنی محدود شده، تو با گوش هایت تبعیض را شناخته ای و با لب هایت تعیین اش کرده و با چشم های خود تنش رادریدی.

مرد می شوی، زن می شوی و درون سرباز خانه ها به خدمت گماشته می شوی..

چه فرقی میکند، ملیّت وقتی درون مغزت تبعیض را بپذیری...؟

هنگامی که میوه ی دانایی خورده شد ، بیل جنسیت بر زمین فرو رفت و جنسیت  تولید شد، کارخانه ی بازیافت درون معده ی حوا تبعیض را تولید  و به زمین پرتاب کرد . هر زمینی برای کشت زار ، برای بهره برداری و برای بازتولید...

درون دستهایمان به جای این بیل تولید کننده، چه چیزی گرفته ایم؟

درون رختخوابهایمان چه چیزی برای تعیین کردن داریم ؟ جز تفکراتی حاشیه ای که تنها دروغ می بافند ودر پی تعیین جنسیت ات بدنت را می کاود؟ و این تولید تا به کجا و تا به روی کدام انسان ِ بدون جنسیت تبدیل به میل فرو خفته ی ما می شود؟ یا به گفته ی "دانا هاراوی" تبدیل به انسانی بدون جنسیت ، انسانی سایبر...

انسانی که نه تنها تضاد جنسیتی اش را نمی پذیرد ، بلکه در نفی این جنسیت به تولید نمی پردازد.. انسانی بدون رحِم، بدون تخمدان و بدون رابطه ای برا ی بازتولید  و تنها نقش دیالکتیک گونه ی خود را درون انسانهای جنسی، دورن واقعیت پوست و گوشت و استخوان به اندیشه اش وارد میکند.

سایبری که در نگاه هایمان،داخل گوش هایمان و روی لبهایمان ایجاد می شود و در سیاره ای دیگر فرو د می آید

: زمین

جاییکه رابطه ی جنسی مرد سالارنه در خیابان ها و روی بیل بوردها تبلیغ نمی شود ، جایی که قانون مالکیت در سرمایه داری اش به صورت دولتی روی دیوارها نصب نمی گردد...

 

نه ازدواج نکنید... تا این حد به آسمان عقب گرد نکنید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 16:4  توسط فرنوش