تبليغاتX
آنیما

آنیما

حالا باید تمامی آنچه را که به دورت بافته ای، بدری


مادرم وصیت کرده بود هنگام خاکسپاری اش ، با کمربند دور تا دورش را ببندیم، اختلافات از عمل نمودن به این خواسته آغاز شد،  در اتاقی که رو به حیاط باز می شد و فضای نمور و گچ گرفته ای داشت دور هم روی زمین نشسته بودیم، ابتدا کاغذ هایی را که با خط او نوشته شده بودند دست به دست می چرخواندیم و هر از گاهی یک در میان نظری ابراز می کردیم و دیگران تا چند دقیقه ای بیشتر پیرامونش بحث های مفصلی می کردند، عمه ام کاملا نظرش را آشکارا با چشم و ابرو نازک کردن و درخواست چای های پیاپی بین صحبت ها ،بیان می نمود و هر از چند گاهی هنگامیکه می دید بحث به ننتیجه ای خواهد رسید با صدای بلند درخواست فاتحه ای می کرد و میز کنار دیوار را که کنج اتاق بود جا به جا می کرد و با رومیزی روی آن کمی کلنجار می رفت و از اینکه دست دوز مادرم را صاف می کرد حلقه ای اشک از زمانیکه دست دوزهایش را به سخره می گرفت در اطراف چشمانش جمع می شد. 

 

من اما به این فکر میکردم که کمربند به آن بلندی را ازکجا می توانم تهیه  کنم، برایم این مهم نبود که آخرین خواسته ی مادرم را عملی کنم، شاید این مهم بود که او این طور مرگش را تصور کرده بود، کنار میز روبروی عمه ام، عمویم نشسته بود و در سوگ برادرش اشک می ریخت و با عصبانیت به تصمیم مادرم عکس العمل نشان می داد، دست هایش را طوری در هم می پیچاند و باز میکرد که گویی کمر بندش را در آن تاب می دهد ، دستهای خواهرم را میبینم که سینی چای لرزان در دستانش به سمت عمویم خم می شود و عمویم لحظه ای

 می نهد و از سینی چای بر می دارد و عمه ام در حالیکه به تمجید از چشمان خواهرم می پردازد چای را بر میدارد و وقتی خواهرم از کنارش می گذرد صدایش می کند و از او قند می خواهد،

 

برای مادرم قند مخصوص می خریدیم، قندش بالا بود و هنوز به این باور نرسیده بود که شاید روزی گریبانش را بگیرد، از کودکی ام به یاد دارم تنهاتصویری که از او زنده به چشمان می آید، دوان دوان در راهروی مدرسه به دنبال بچه ها می چرخید و آنها را به کلاسها هدایت می کرد، از کودکستان که پیشش می رفتم برایم همیشه از دکه ی مدرسه شان پفک می گرفت و من می دیدم که در گوش فروشنده می گفت بنویس تا آخر ماه حساب کنیم.

 

من کنار پادری نشسته بودم روی زمین و به حیاط خالی خانه مان نگاه میکردم و حضور او را احساس نمی کردم، انسانها بعد از مرگشان تنها با محیط شان به یاد می مانند، و خانه ما محیط مان بود، کنار نرده ها جایی که پله ها به شکل مستطیلی تا انتهای حیاط کشیده می شد برادرم ایستاده بود که در دستهایش سیگاری گرفته بود و آن را  از دستی به دست دیگر میداد، از جایی که من نشسته ام درِ حیاط به خوبی نمایان است و قسمتی از کوچه و پدرم که تکیه داده به در به ابرها ی نباریده خیره نگاه می کند ، از چهره اش نیاز می بارد وشاید در فکر آخرین چک پاس نشده اش باشد، آرزویی که مادرم تا مرگ همراه خودش پیچاند ، وعده ای که پدرم همیشه هر ماه برای آخرین چک اش به ما می داد.

 

کسی به پشتم تکیه می کند و من از پدرم رو بر میگردانم و خواهرم را می بینم در حالیکه صورتش به کبودی می زند و از لابلای چشم هایش نّمی تاب می خورد و روی گونه هایش معطل می ماند، هنوز اثرسیلی شوهرش را روی صورتش می بینم، آن روز هوا تب داشت و من روی تخت خوابیده بودم، خواهرم در وسواسی پایان ناپذیر ناهار آماده می کرد و نزدیک آمدن همسرش به مزه مزه کردن غذا می پرداخت، خسته بودم و از امتحانی مضحک از دانشگاه برگشته بودم، چشم هایم گرم می شد و در کیف خواب بودم که متوجه نشدم چند ساعت می گذرد که با صدای شکستن جسمی از خواب پریدم، در را که باز کردم شوهرش را می دیدم در حالیکه عربده می کشید فریاد می زد: چرا این غذا روی زمین ریخته شده ؟ و خواهرم که در ترسی شتابزده جارویش را روی زمین می کشید و سرش زیر مشتهای او تاب نمی آورد،

 میان چارچوب گیج از فضای خواب و بیداری ساکت مانده بودم و دستهای او را می دیدم که به سمت کمربندش رفت و از شلوارش جدا شد و من چرمی کمربندش را می دیدم که در هوا تاب می خورد و به هر جایی که میرسید باز میگشت و دوباره میان اشکی های لوستر ِحال میگشت و در تاب نور لوسترها خواهرم را می دیدم که بر دو زانو چمباتمه زده بود و فریاد می کشید .

 از همان زمان که او دیگر او را ندید گلویش در کبودی این جدایی گره خورده بود، با صدای پدرم به خودم می آیم که  از لابلای جمعیت دنبال کسی می گردد که او را نمی یابد و صورتش را می بینم که از درد به سرخی می زند و به زمین خیره می ماند.

 

بعد ها مادرم به خواهرم گفته بود که اگر تحمل میکرد  می توانستند در آینده ی دور کمی آرامش پیدا کنند و من چهره ی آرام پدرم را میبینم که از درد به خود می پیچد و دستهایش را در هم گره می زند و تاب می دهد  سرش را که بالا می آورد چشم هایش به چشم هایم می افتد و و انگار جای خالی چیزی را بین دستهایش از چشمانم پنهان می کند سری تکان می دهد و به داخل کوچه راهش را کج می کند.

 

مادرم را میان هم همه ی خانواده گم می کنم، به طول کمربند فکر میکنم و قد مادرم، به ابروهای گره شده ی عمه ام خیره می شوم و او درحالیکه متوجه نگاهم می شود با فریاد می گوید قربانت شوم ، و من نمی دانم چرا می خواهد قربان من شود.

 

خواهرم به سویم خم می شود و در حالیکه دستهای ورم کرده اش را در دستهایم می گیرم در آغوشم اشک می ریزد ، به صورتش فکر میکنم و به جایی که باید از آن کمربند بلندی به اندازه ی قد مادرم پیدا کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 15:59  توسط فرنوش رضایی  | 

 

آقای "الف" درست جایی ایستاده بود که آقای" ب "ایستاده بود و آقای "ب" نیز جایی ایستاده بود که برای اولبن بار با همسرش خانم "م" قرار داشت، از دور می توانستم هیکل هر دوی آنها را در بالاپوشی قهو ه ای تشخیص دهم، کمی جا افتاده ، حدود 35-40 ، قدی متوسط ، با صورتی بدون ریش و سبیل،

 

  آقای "ب" دست گلی در دست داشت و از زیر کلاهش به سختی می توانستی  به سمت نگاهش دست یابی، از پشت شیشه ی کافه تنها می توانستی به غبار روی شیشه و انسانهایی که در ورودی پارک روبه روی آن باهم ملاقات می کنند دلخوش کنی ، آقای "ب" ساعتش را از دور مچش باز می کند و در دستانش می گیرد، سردی هوا حجمی از نگرانی و اضطراب را در اطراف او مه می کند.

 

 صدای پیشخدمت را کنارم می شنوم وقتی نگاهش میکنم لبخند ملایمی میزند و می گوید هرروز همین ساعت ها با زنی قرار می گذارد و جالب است که همیشه هم گل همراهش می آورد. کمی متعجب می شوم و در همین لحظه کمی دستپاچه شده و درحالیکه با روسری قرمزش ور می رود میگوید: اوه ببخشید نمی دونم چرا فضولی کردم، چیز دیگری نیاز ندارید؟

 

-         نه

آرام از میز فاصله می گیرد و به سمت پیشخوان ِ روبه رویم حرکت میکند از پشت به حرکت آرام پاهایش نگاه می کنم:

 با شلوار تنگ مشکی اش که تا بالای زانوهایش زیر مانتوی کرم اش ادامه می یابد و کمرش که از روی مانتو نیز باریکی خود را نمایان می کند؛ می توان دقت او را در توجه اش به بدن و سلیقه اش حدس زد .

 نمی دانم چرا نشد به او بگویم من ازفضولی او متعجب نشدم بلکه از دقتی که اوهم روی آن مرد داشت متعجب شدم ، از پشت ِ پیشخوان چهره اش را می دیدم که با لبخند به مشتریانی که وارد می شدند خوش آمد می گفت و در همان حین با چشمانش که برق عجیبی در سیاهی اش پخش می شد به ساعت روی دیوار کافه نگاهی می انداخت .

 نزدیک 5 عصر بود .

 

 قهوه را میان دستهایم گرفتم ، پشت شیشه او هنوز منتظر بود و در زمانی که من متوجه پیشخدمت بودم، با روزنامه ای که گیر آورده بود روی یک صندلی خیس نشسته بود.

 

از روزی که بیشتر به خیابان می آیم و از فضای متروک اتاقم به فضای این کافه روی آوردم حرکات ورفتار انسانها برایم آشناتر شده اند، اکثرن زوج می آیند و روبه روی هم طوری مینشینند که نفر پشت آنها نتواند طرف مقابلش را ببیند ، این حرکت را موقعی متوجه شدم که فردی که پشتش به من می نشیند هر از گاهی بر میگردد و به من که تنها می نشینم نگاه میکند اگر پسر باشد راحت تر مینشیند و اگر دختر باشد با اخم و جابجا شدنش روی صندلی به من می فهماندکه به چشم های همراهش که روبه رویم قرار گرفته خیره نشوم.

 

ده دقیقه به 5 است ، آن سوی پنجره هوا تاریک می شود و گل های آن مرد در دستانش بیشتر یخ می زند، شکر را درون قهوه می ریزم و به آرامی بهم می زنم گردش قهوه درون فنجان من را همیشه سرگرم کرده است ، درون اتاقم هیچ وقت به این حرکت توجه نمیکردم چون هیچ وقت قهوه نمی خوردم. حوصله اش نیست وقتی تنهایی قهوه دم کنی، بیشتر به همان چیزهایی که روی گاز آماده است امیدداری و اگر هم چیزی نیافتی درون یخچال، هر چند اکنون هم که بیرون می آیم به قهوه ی سریع و آماده ای دلخوش می کنم که برایم روی میز میگذارند.

 

قهوه اش مزه ی گسی را در دهانم می پخشاند، انگار طعم تمام سالهایی را که نخورده بودم برایم از نو زنده میکند، آقای "ب" را میبینم که از روی صندلی بلند می شود و کمی به اطراف و سمت کافه نگاهی می اندازد و دوباره می نشیند. قهوه ام مزه ی سنٌ می دهد، احساس می کنم سالها از سنم گذشته است و من درست جایی نشسته ام که روزی شاید آن مرد با همسرش می نشسته است.

 

به سمت پیشخوان نگاه می کنم، دختر را پشت میز چوبی می بینم که از درون کیفش رژی بیرون می کشد و لبهایش را صورتی کمرنگ می کند، وقتی از جایش بلند می شود متوجه من می شود و کمی لبخند می زند و از روی سینه اش زیر روسری قرمزش نسانی را که خورده نگاه می کند و من اسمش را لابلای انگشتانش که سعی می کند آن را جدا کند، میبینم :"م" .

 

قهوه را نیمه تمام رها میکنم و به سمت دستشویی میروم که در انتهای راهروی سمت راست کافه قرار دارد، درون آینه نگاه میکنم شال پشمی قرمزام را صاف میکنم و رژی بیرون می آورم و به لب هایم می زنم. و سریع از دستشویی خارج می شوم و قتی بیرون می آیم پیشخدمت دیگر نیست .

 

از کافه که بیرون می ایم سرما وحشیانه سگگکش را به صورت و پیشانی ام میزند ، از لابلای چراغ هایی که منتظر سبز شدن هستند، به سمت مقابل خیابان می روم آقای "الف" را میبینم که روی صندلی با یک دسته گل منتظرم نشسته است، لبخندی می زنم گل را میگیرم و بدون اینکه منتظر شنیدنش شوم از دختری که فضولی ما را هر روز از میز ِ پشت شیشه ی کافه می کند میگویم و در حالیکه لبخند می زند و دستهایم را محکم فشار می دهد با هم به درون پارک میرویم.   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 22:57  توسط فرنوش رضایی  | 


اولین باری که یک ماشین خوردم دقیقا وقتی بود که داشتم به یک چیز مهم فکر میکردم، البته الان یادم نیست اون چیز مهم چی بود، فقط یادمه در محدوده ی خیابان حکیم بودم، یک ماشین سخت ترمز کرد و من که جلو نشسته بودم ماشینو تا ته توی حلقم احساس کردم مزه اش کمی زنگ زده بود و فرمونش که از دهنم تو نرفته بود، مشکی و براق بود و دورش با باند مشکی چرمی پوشیده شده بود، اون لحظه به این فکر کردم که چقدر جالبه که ماشین کاملا شکل بدنمو خیلی سریع به خودش گرفت، الان هم که دارم می نویسم چرخ دنده هاشو تو معده ام احساس مس کنم که داره شامموم هضم می کنه، از صبح هم که رفتم سرکار از پله ها تند تر بالا میر فتم و سر پیچ ها حواسم بود که حتما سرعتمو کم کنم، شاید داشتم به این فکر می کردم که در زمان ها ی متفاوت با آدم هایی برخورد کردم که کاملا از نظر ایدئولوژیک مخالف بودند و در عمل یکسان ، نه به این هم فکر نمی کردم، داشتم به کرایه خونه و قرض نازی فکر می کردم و جمع بندی می کردم که بتونم اون قدر تو هفته بمونم سر کار یا با اتوبوس رفت و آمد کنم تا قرض اونو بدم، آره دقیقا تو فکر اون بودم که ماشینو قورت دادم.

 

جالبه طعم عجیب و نویی داره یه جورایی وقتی می جویی اش و وقتی جزئی از بدنت می شه حسی رو داری که وقتی ساعت کاریت گذشته و تو تازه به یاد کارهایی میوفتی که وقت نکردی تا اون لحظه انجام بدی و تازه دست به کار می شی که شروعشون کنی، تازه الان که تو معدم دارم صدای بهم خوردن مهر هاشونم می شنوم یاد خستگی بعد کار تو ساعت 9 شب میوفتم و مسیری که باید تا خونه برم. همه اینا هم میتونه عذابت بده هم هیچ فرقی به خالت نکنه، فقط کافیه یک کم مازوخ باشی تا حتی لذت هم ببری

.

کمی هم شبیه موقعی می شی که از خونه از یک روز بی نهایت خسته کننده کاری اومدی و برات قراره کلی مهمون بیاد و تو باید تو وقت کم و پل کمی که داری به این فکر کنی که تو یخچال بتونی چیزی پیدا کنی، البته طعم اش حتما از این که گفتم  هم بدتره مثل اینه بیشتر که تو توی راه خونه با خستگی اضافه کار داری به این فکر می کنی که می ری خونه هیچکی کاریت نداره و می خوابی و لی وسط راه تلفنت زنگ می خوره که : وای نازی اینا اومدن ببیننت! تازه اون وقت دنیا خراب می شه رو سرت چون باید هم زمان فکر قرض اونم باشی، البته این خیلی بدتره که تو بری خونه با همه خستگی اضافه کارت، . ببینی مهمون داری و همه از ترس خستگی ات هیچی بهت نگفته بودن! اونم نازی!

 

اما همون لحظه که شاید بخوای از خستگی فریاد بکشی این طعم گس و زنگ زدگی ماشین می پیچه تو معده و روده و همه بدنت و وادارت می کنه غذا ، لبخند، خاطره، بیداری و محبت اجباری تولید کنی.

 

امروز که ماشین قورت دادم فهمیدم بارها این کارو کرده بودم.



رامش بری سر جات نتدسینردمننممنمن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 23:23  توسط فرنوش رضایی  | 


همیشه فکر می کرد بین مردمی راه می ره که نمی شناستشون مردمی که از لا بلای حرفهاشون که در گذر پاهاش بهشون می رسید حرفهای او را می زدند، انگار خودش به جای اونا حرف می زد اما نمی شناختشون اون روز که از بالای پله های پل عابر آروم آروم پایین می خزید و از کنج سایبون پل از انتها ی میله ها موهای عجولی بالا می آمد که از اطراف ِ کلاهی سیاه بیرون زده بودند، همین اتفاق افتاد، نمی شناختش اما آهنگی که از هدفن به داخل گوش های اون می رسید رو می شنید، همون چند ثانیه کافی بود تا بفهمه که باید بگذره و تمومش کنه تموم روزهایی که با اون بیرون می رفت و تمام حرفها و جروبحث هایی که باهم داشتند ، کلاهی که باهم خریده بودند درست زیر یکی از همین پل ها بود ..

 دستفروش بدون اینکه به شنیدن کسی اعتنا کنه فریاد می کشید ،  از تکرار همیشگی حرفهای همیشه به دست هاشون پناه برده بودند و اونها رو در کنار هم رها کرده بودند، و انگار هر چه بیشتر دست هایشان را فشار می دادند بیشتر زمختی و کرختی آشناییشان را آشکار می کردند، به دستفروش که رسیدند به موهای آویزان او دستی کشید و گفت خوب می شه یک کلاه بگیری و وقتی اون با سر تائید بی حوصله ای تحویل داد و دست هایش را از او جدا کرد فهمید باید دست هایش را سمت یک کلاه ببرد و برایش امتحان کند، وسایل دستفروش روی دو تکه پارچه ی سفید و خاکستری در بی نظمی خاصی چیده شده بودند، نظمش او را به یاد اتاقش می انداخت، وسایل آشپزخانه در حالیکه در یک قسمت چیده شده بودند هیچ نظم خاصی نداشتند، چنگال های چینی کنار ظروف کریستال مدل آلمانی و در  کنار این دو دیگ های بزرگ مسی ... دیگ هایی که او را به کودکی اش می بردندوقتیکه  لا بلای دیگ های بزرگ مسی و برنجی ِ ختم پدر بزرگ می لولید و خوشحال از اینکه مراسم عزا داری فرصتی را برای خانواده هایی فراهم میکرد که از رنجش هم دیگر در امان مانده اند و در گریه ها به گناه های خود پناه  گرفته اند و در این بین فرصتی است برای بچه ها تا بدون کنترل آنها کنار هم بازی کنند و برای مراسم بعدی نام همدیگر را از حفظ کند.

 

کنار دیگ ها پوشاگ بود ، جوراب های پشمی و شال گردن هایی که از دور می توانستی از جنس کاموا و وارفتگی شان عمرشان را حدس بزنی، بالای این گروه کلا های رنگی بودند قرمز، بنفش، نارنجی، سرمه ای ، سیاه و سفید، قیمت ها در یک نوبت اما در دونوع رویش نوشته شده بود، ضربدر قرمزی که روی قیمت اول کشیده شده بود و قیمت حراج جدید با 1000 تومان تخفیف روی آن نوشته شده بود ، بین کلا ها رنگ سیاه را ورداشت، بر روی سرش گذاشت و پرسید: جه طور است؟ او هم با لبخندی بدون اینکه به او و چهر ه اش نگاه کرده باشد گفت عالی است.

 

پدر بزرگش برای او همیشه یک مرد دست نیافتنی بود، نه اینکه تمایل داشته باشد به او دست پیدا کند، نه، تنها احساسی که به پدربزرگ داشت همین بود: دست نایافتنی! همیشه با عینک ذره بینی اش مشغول خواندن کتاب هایی بود که او هر وقت به آنها نظری از کنجکاوی می انداخت همان مباحث کتاب قبلی تکرار می شدند، یا مولانا در راه عشق می سوخت یادر دیگری شمس برای او این سوختن را راهی برای تعالی می دانست، در هردو صورت او چرخشی را درون خوانش کتابهای پدربزرگ می یافت که در زندگی و مرگ اش.

 

 

کلاه هم گاهی می تواند موضوع خوبی باشد برای صحبت کردن، هم از رنگش میتوانی صحبت کنی و هم از مدلش از جنسش هم میتوانی و اگرهمان کلاه را از مغازه ای شیک  در پاساژی معروف بخری مارکش هم می تواند موضوعی جنجالی باشد، اما برای آنها هیچ کدام این تفاوت ها تفاوتی در سکوتشان نکرد، دست هایشان را در هم فشردند و مثل همیشه  به راهشان تا جایی ادامه می دادند که به پل عابری می رسید که آنها را از هم جدا می کرد.  

 

به یاد صبح بود که برای رسیدن به محل قرارشان منتظر تاکسی بود، پسری کنار او ایستاده بود و هر ازگاهی برای اطمینان از حضور او به عقبش نگاهی می انداخت و وقتی مطمئن می شد او هم هنوز منتظر است در مورد ترافیک نظر میداد و سری تکان میداد. اولین ماشینی که نگه داشت راننده ای بود که به اندازه ی پیکان سفید ِ زنگ خورده اش  پیر بود و درون دست های لرزانش فرمان پیکان را دائم می چرخاند تا از کنترلش خارج نشود انگار اگر فرمان ماشین از دست هایش خارج می شد ادرارش را درون ماشین و روی صندلی رها می کرد، وقتی کنار او نیش ترمز دیگری زد کمی خود را جمع و جور کرد و گفت: گیشا راننده انگار غر غر می کرد با نگرانی و کمی خشم  دست راستش را از روی فرمان بلند کرد و دنده را عوض کرد و دور شد ماشینی که سوار ش شدند پراید هاچ بک سیاهی بود که راننده ای جوان داشت رپ هجوی گوش می داد و در میان ترافیک لایی میکشید. جوری دستش را روی فرمان می گرداند  و گاز می داد که با سرسختی لجوجانه ای که موزیکش را گوش میداد جور درآید از این فکر خنده اش گرفت و به این فکر کرد که انسان ها چقد رجالبند انگار متوجه این نیستند که آنهاهستند که شبیه ماشین هایشان می شوند نه ماشین هایی که شبیه خودشان انتخاب می کنند .

 

کمی جلوتر زن میانسالی دسته تکان داادو او با مهارت تمام  خودش را از لاین آخر به لاین اول کشانید و زن را سوار کزد، زن کنار پسر نشست و آنها به هم چسبیدند، احساس می کرد با آن پسر از همان 10 دقیقه ای که منتظر تاکسی بودند آشنا است و در این لحظه هیچ حس غریبی بینشان نبود، می توانست در همان لحظه راجع به اندیشه هایش و آهنگی که پخش می شد صحبت کند، راجع به فکری که در مورد پیرمرد و ماشینش داشت و این راننده با ماشینش . یک لحظه فکر کرد ساعات طولانی  با او مشغول صحبت است و هیچ وقت از هم خسته نخواهند شد، می توانند همیشه با هم منتظر تاکسی باشند و وقتی کنار هم می نشینند او دست هایش را دور دستهای پسر حلقه کند و تا رسیدن به مقصدشان با هم صحبت کنند و بخندند . شاید به این چیزها فکر می کرد که متوجه نبود دست های پسر دنبال چیزی زیر کیف او می گردند، ...

 

وقتی پیاده شد خیلی با مقصدش فاصله داشت باید دوباره برای گیشا تاکسی می گرفت شاید نباید پیاده می شد شاید باید زیر گوشش می زد و شاید باید به او تذکر میداد، اما نمی توانست چون او را می شناخت چون بارها با او سوار تاکسی شده بود و چون شاید او بعد از این همه مدت در دوستیشان منتظر رابطه ای دیگر بود ..

 

دستهایش را از دست های او رها کرد و درون جیب پالتویش مخفی کرد، می دانست با این کار او را متعجب و ناراحت خواهد کرد اما اون که از ماجرای صبح خبری نداشت، شاید اگه بهش می گفت حل می شد یا شاید هم بدتر، در هر صورت چیزی نگفت و او هم چیزی نپرسید و مثل خودش دستش را درون کاپشنش پنهان کرد به این فکر کرد شاید وقتی اون هم داشت می یومد همین اتفاق براش افتاده شاید اون جای خودش یا شیاد جای اون پسری بوده باشه که پیشش نشسته بود، وقتی این فکرو کرد د.ستشو از پالتو بیرون کشید که دستاشو بگیره اما اون دستشو با فشار ازخودش دور کرد.

 

به پل نزدیک می شدند ، خودش هم باید زیر پل تاکسی می گرفت، وقتی نزدیک شدند کلاهشو از سرش برداشت هدفنش را داخل گوش هایش گذاشت و گفت مرسی و بدون هیچ جمله ی دیگری از هم جدا شدند،

 

 و از هم خیلی جداشدند...

 

از زیر پل به او نگاه می کرد که به پله ها نزدیک می شد موهایش از اطراف کلاه تا زیر گوش هایش ریخته بود و از اولین پله بالا میرفت، از چند پله که رد شد دیگر خودش را ندید تنها پاهایش را دید که درون کتونی بند دارش از کنار دختری که از پله ها پایین می آمد بالا می رفت .

 

می دانست که این اتفاق می افتد در همان لحظه می افتد هنگامیکه از کنارش از پله ها پایین می آمد و زیر پل منتظر تاکسی برای گیشا می ماند.



+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 1:3  توسط فرنوش رضایی  | 

از این تاریخ من در وبلاگم به داستان نویسی می پردازم .

و با این نکته که پی گیری فلسفه ای که من  به دنبال آن بودم و هستم به مکتب خاصی ختم نخواهد شد، به این اعتقاد دارم که انسان در زمان ها ی گذار خود برای شناخت خود و جامعه ی اطرافش به فلسفه برای زیستن نیاز دارد، این فلسفه در زمان ضرورت خود رنگ می گیرد و دلیل ندارد از بین برود بلکه می تواند در تکامل خود به تکامل فلسفه اش در برابر ضرورت های جامعه اش ادامه دهد.

به طور قطع اکنون برای من کمی داستان لازم است... اکنون در این زمان... و باید بگویم تفکرات و جاذبه های فلسفه ای که پی گیرش بوده ام به من در شناخت خود و جامعه ام بسیار کمک کرده است و در پناه هیچ ایسمی نمی گذارمش..  این تفکر متعلق به من ای است که برای آن خوانده ام و حتی ردش کرده ام اما برایم بسیار کمک بوده است. نمی توانیم انکارش کنیم . شناخت از خود به شناخت از نا دانسته هایمان می رسد با انکار به شناخت می رسیم و شاید یقین . و من وقتی خودم را انکار کنم به جلو می روم نه اینکه در خانه ام به تائید خود سرانه ی خود بپردازم.

همیشه داستان نویسی را دوست داشته ام و اکنون که کمی از همه چیز دور میشوم به آن خود را نزذیک تر می یابم شاید در آگاهی ام کمکم کند.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 14:1  توسط فرنوش رضایی  | 

درون شهر راه می روم درون خیابان که از آن ِ من است، به طرحی که در ذهنم دارم فکر می کنم و با دقت به دیوارها و نقش های روی آن نگاه می کنم، بخش بندی ها و منطقه بندی ها زیر تبلیغات شهری چشمانم را نگه می دارند. تابلوهایی که دیگر از آنِ من نیست و انگار من نقشی در طراحی آنها نداشته ام نه من تمامی خود را در سبک ها و رنگهایشان سپرده ام . می بینی؟


به زمین، به آسفالت خیره می شوم و به گذر سریع زمین زیر پاهایم که می دود مردمی که می دوند و از کنارم رد می شوند، اراده ای که دیگر از آن ِ زمین نیست بر من چیره می شود، گردشش را گم میکنم و از نو سیکل گردشی اش را حدس می زنم... 1-2-3....

به نگاه مردمی خیره می شوم که در پناه پیش فرض های فالوسیشان با تعجب به نشانه های دریافتیشان چنگ می زنند اما زیر روسری من مویی نمی بینند! به کودکی که به من خیره می شود و دستهایی مادرانه که او را از کنارم من پس می زندو در نگاه خصمانه ی مادرش میان جمعیت گم می شود... پسر است دخترم!

 

نشانه های جنسیتی که درون مغزم رنگ می بازند و در درونم پررنگ تر تحمیل می شوند... انتخابهای تحمیل شده ای که از قضاوتهای  هنجار به قضاوت های نابه هنجار تغییر شکل می یابند، که در هر دوصورت قضاوتهایشان را میبینم که بر تنم فرود می اید. تن... تنی که هر لحظه از لذتش را درون ثانیه هایی دوگانه که بر آگاهی اش حکم جنسیتی تحقیر شده را پذیرا بوده است باخته است، تنی که در هم آغوشی تن هایی تمامیت خواه به تنهایی مکرر خویش تکثیر می شود: تن.......ها  و درمیان تمامی تن های اطرافش به آینه ای شکسته شده میان خیل عظیم جمعیت چنگ می زند! اکنون در همین لحظه! در همین لحظه در خیابان راه می روم و به طعنه های بی جنس اطرافم عشق می ورزم و میان داده هایم دنبال تئوری ارگ اسم می گردم...

 

خیابان دیگر از آن من نیست از آن ِبدن های اطرافم نیز نیست خیابان از آن ِ تمامی تن هایی است که بر آن راه میروند، و این زمین لکنته ی تنبل را به چرخش وامی دارند . این جا از آن ِ ماست. دیوارهایش و سقفش به اطرافم نگاه می کنم هوا سردتر از زمستان 86 به نظر می رسد انگار درون سلولی سیمانی محبوس می شوم و حس اش می کنم ... نه حتی این دیوارها نیز توانایی آن را نداشتند که من را از خیابان جدا کنند . آری کاملا حس اش می کنم، همان تنی را که هر لحظه کامل تر به من اضافه می شود و ارام به خواب می روم ... انگار درون خیابان قدم میزدم!

 

به پلی عریض می رسم که ماشین های بی حوصله را به مقصدشان سریع تر می رساند.

دنیایی بدون مرز با تلویزیون های فلترون گلدیران!

دنیایی که درون قاب های تلویزیون کات می شود و به پلان بعدی می چسبد! جهانی که با سانسورهای تدوینگرانش بدون مرز می شود! آه چه دنیای زیبایی روی این بیلیوردها تبلیغ می شود!

 

هوا سردتر است.... مثانه ام در حال ترکیدن است چشمانم به دنبال جایی برای تخلیه می گردد که این تبلیغات را بالای سرم روی پل میبیند :

جهانی بدون مرز با ….

دلم تلویزیون فلترون می خواهد تا در خیابانهای دنیایش  بشاشم!

از دل پیچه تند تر قدم بر می دارم به اولین پارکی که می رسم پناه می برم و به سمت  نشانه ی w.c می دوم  از پله هایش که پایین می روم به یک دو راهی میرسم : مردانه... زنانه! به سرم دست می کشم که زبر تر از دیروز شده است و به سمت چپ می پیچم.

دلم دنیای فلترون می خواهد!


 (... صحنه تاریک می شود، صدای بسته شدن در آهنی از داخل فضای توالت بر صحنه کوبیده می شود... –کات!)



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 23:56  توسط فرنوش رضایی  | 

 

و درست از جایی شروع شد که انسان برای تک بعدی شدنش به دیوانه خانه ها راه یافت...

مضامین ساده اند و در نهایت تکرار خود، به خود نیز نمی رسند، درون تک تک سلو لهای ذهنی ات دنبال کلماتی می گردی که در رفت و آمد خود به تکرار نمی رسند و به هیچ چیز جدید نمی رسند،  این آگاهی کجاست؟ در پس کدام گذار مان نهفته است؟ گذار گذار و تنها گذار از این به آن و نه به بیشتر از آن!

به دست هایم نگاه میکنم به دست های شما می توانم با اجازه ی همه کمی به این دست ها بخندم؟ این دست ها که از یخ زدگی شان تنها حجم سفید کرخت شده ای می نماید که حتی نمی تواند آگاهی اشان را تایپ کند، چه سنگ عظیمی در انتظار این دست ها نشسته اند! و این آگاهی چه قدر عظیم است...

چراوقتی زیاد فکر میکنی چیزی برای باز گفتن نمی یابی؟ چرا وقتی در تمامی مراحلی که به فردیت خودت ایمان می آوری به این تنهایی عظیم سارتری نزدیک تر می شوی؟

تنهایی و تنهایی ...

انسانهای اطراف من مانعی در برابر خواسته هایم نیستند و در همین حال هستند ...

نیستند؟

نه من تمام نمی شوم تنها برای مدتی به فکر فرومی روم و می دانم که هر لحظه از خودم دورتر و به خودم نزدیک تر می شوم.

مشکل این جا نیست ... مشکل شاید در این باشد که من درون مجموعه های هنجارین ناهنجار می شوم...

نه این راه به دیوانه خانه ختم نخواهد شد...

می دانم...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 1:7  توسط فرنوش رضایی  | 


به روی تمامی پرسش هایم خط می کشم و پرسش دیگر ی مطرح می کنم : آیا این نقش من بود؟

حلقه ی مزخرف تکرار را از دستهایم بیرون می کشم و نفس عمیقی در سینه هایم می دمم . ما کجا ایستاده ایم؟ این پرسش و پرسش هایی از این دست ما را به کجای بربریت می رساند؟ هستی شما کجاست؟

آیا به راستی این پرسشی است که ضرورت وجود شما را اثبات میکند؟

برای زیستن ار نوع ِ مردن، انسان همیشه  پرسش برای تکرار خود طرح می کند و آیا به راستی  انسان ِ در تمدن برای پیشرفتش نیاز به طرح پرسش های هستی شناسانه دارد؟

هستی همواره در خود بالقوه باقی می ماند و به نقش بالقوه بودن ماده در خود می بالد، اما آیا کشف شدن مواد گوناگون و تبدیل بالقوه به بالفعل ماده ای مانند روناس به مواد شیمیایی ما را از هستی شناسی مان شرمسار نمی کند؟ آیا بازگشت انسان به بربریت توسط تسلی جستن آن به خرافات و توهمات گوناگون او را درون بالقوه بودن خود ساکن نگاه نمی دارد؟

خانواده ! این حلقه ی تکرار بزرگ شونده که در راس خود شعاع  کم می کند تا حلقه ی سنت را گسترش دهد، آیا ما را درون نبوغ مان خفه نمی کند؟

در جامعه ای که نقش ها بر اساس قضاوت ها شکل میگیرد انسان ِ بالقوه در کجای آن قضاوت میکند؟!

پاسخ تنها در خود سوال نهفته است: درون انسان ِ بالقوه. "شخصی شده" درون امیال و غریزه هایش. انسانی که از خود تنها حیوانی زنجیر شده گوشه ی اتاقش می سازد. انسانی که در قضاوت های اطرافش رنگ می گیرد و در قضاوت های اطرافش رنگ می بازد.

مطمئنا آن قدر در جامعه بوده ایم که نقش هایمان را بر اساس پی رنگ های ضروری جامعه مان انتخاب کرده باشیم و اما پرسش بر سر این است: ضرورت ها را چه قوانینی تعیین می کنند؟ اطرافیانمان که خود سر در گم اهداف و غرایزشان هستند یا انسان های بالفعلی که در راستای ضرورت های پیشرفت تمدن برای بشر حرکت میکنند؟

انسان بالقوه متاسفانه در مجمو عه ای از هستی شناسی گیر کرده است و زندگی اش را با تکرار پرسش های هستی شناسانه اش پی می گیرد ، وقتی هگل از ایده ی مطلق خود به عنوان حقیقت مطلق دفاع میکند نقش انسانی بالقوه را در خود پر رنگ می کند که از انتهایش مارکس او رادرضرورت جامعه اش بالفعل می سازد و این تنها نقش دیالکتیکی ِ فلسفه ای را بر میتاباند که مطلق ِ خود را به سوی نفی ِ مطلق ِ خود می کشاند.

حال از خودتان باز بپرسید در کجای این ضرورت جای گرفته اید؟ تنها سری خم میکنیم و از کنار هم با قضاوت هایمان رد می شویم: راهی که تنها پل ارتباطی آن را با دیگر انسانها تائید قضاوت های سطحی و نادانسته مان تعیین می کند.

و پرسش در ضرورت خود شکل می گیرد: آیا ما به راستی همین جایی ایستاده ایم که باید بایستیم؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 14:18  توسط فرنوش رضایی  | 

نفس نفس و نفس تمامی

انچه که تا به حال کشیده ای

و نفی تمامی آنها

و چقدر

و چقدر

....

...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 22:48  توسط فرنوش رضایی  | 

چه زمستان زیبایی!

از آسمان گه می بارد و از زمین من!

و زمین حاصل خیز تر می شود...


ببار ببار آسمان !

زمین هنوز برای خودش کود ِ ذخیره می خواهد

میان دودها گم می شود

میان سیاره ها


تولدم مبارک!

من امروز میان گه و خون متولد شدم

نه!24 سال پیش

تولدم مبارک!


زمین مال ِمن است

من مالِ زمین

سند می زنم

سند میزند

و گه می ریزد


چرا هواشناسی

از حجم سنگین گرد و خاک آلاینده

جای گه خبر می دهد؟

مگر نمی بینندکه من به دنیا آمدم؟

تولدم!

این نمی تواند آغاز یک خرابی باشد؟

به خاطر تولید من !

من

من

و هی من!


با دستهایی باز و چشمانی بسته!

واوو ببین چه کادوی قشنگی!

واوو ببین میبینی ؟

و من در مقابل چشمانم

درون آینه

تنها خودم را میبینم

که از دستهای آویزان پدرم

بالا می خزم


یادم نبود!

 من به هوای آلوده حساسیت داشتم!


بخواب بچه !

تمامی خطوطی که می نوشتی

از حجم یک حساسیت

پارانوئیک بچه گانه ای بیش نبود!


هوا خیلی آلوده است...

و سرفه های من امانم نمی دهد

چه مریضی ای ساده ای است این آسم!


باید هر چه سریع تر برای زمینهایم

سند منگوله دار بزنم...

 

 در نقش

اولین کودکی که

بند نافش به دور گردنش حلقه شد


و در این حلقه

خود را

از آسمان دار میزنم

تا پاهایم که بر زمین گیر کرده اند

من را هی کش بدهند

تا از بی جرمی اتمسفر،

مغزم بترکد

و از پس مانده اش به روی زمین

گه ببارد!


به دنیا آمدم...

امروز...

ه ه هه.....


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 13:1  توسط فرنوش رضایی  |