درون شهر راه می روم درون خیابان که از آن ِ من است، به طرحی که در ذهنم دارم فکر می کنم و با دقت به دیوارها و نقش های روی آن نگاه می کنم، بخش بندی ها و منطقه بندی ها زیر تبلیغات شهری چشمانم را نگه می دارند. تابلوهایی که دیگر از آنِ من نیست و انگار من نقشی در طراحی آنها نداشته ام نه من تمامی خود را در سبک ها و رنگهایشان سپرده ام . می بینی؟
به زمین، به آسفالت خیره می شوم و به گذر سریع زمین زیر پاهایم که می دود مردمی که می دوند و از کنارم رد می شوند، اراده ای که دیگر از آن ِ زمین نیست بر من چیره می شود، گردشش را گم میکنم و از نو سیکل گردشی اش را حدس می زنم... 1-2-3....
به نگاه مردمی خیره می شوم که در پناه پیش فرض های فالوسیشان با تعجب به نشانه های دریافتیشان چنگ می زنند اما زیر روسری من مویی نمی بینند! به کودکی که به من خیره می شود و دستهایی مادرانه که او را از کنارم من پس می زندو در نگاه خصمانه ی مادرش میان جمعیت گم می شود... پسر است دخترم!
نشانه های جنسیتی که درون مغزم رنگ می بازند و در درونم پررنگ تر تحمیل می شوند... انتخابهای تحمیل شده ای که از قضاوتهای هنجار به قضاوت های نابه هنجار تغییر شکل می یابند، که در هر دوصورت قضاوتهایشان را میبینم که بر تنم فرود می اید. تن... تنی که هر لحظه از لذتش را درون ثانیه هایی دوگانه که بر آگاهی اش حکم جنسیتی تحقیر شده را پذیرا بوده است باخته است، تنی که در هم آغوشی تن هایی تمامیت خواه به تنهایی مکرر خویش تکثیر می شود: تن.......ها و درمیان تمامی تن های اطرافش به آینه ای شکسته شده میان خیل عظیم جمعیت چنگ می زند! اکنون در همین لحظه! در همین لحظه در خیابان راه می روم و به طعنه های بی جنس اطرافم عشق می ورزم و میان داده هایم دنبال تئوری ارگ اسم می گردم...
خیابان دیگر از آن من نیست از آن ِبدن های اطرافم نیز نیست خیابان از آن ِ تمامی تن هایی است که بر آن راه میروند، و این زمین لکنته ی تنبل را به چرخش وامی دارند . این جا از آن ِ ماست. دیوارهایش و سقفش به اطرافم نگاه می کنم هوا سردتر از زمستان 86 به نظر می رسد انگار درون سلولی سیمانی محبوس می شوم و حس اش می کنم ... نه حتی این دیوارها نیز توانایی آن را نداشتند که من را از خیابان جدا کنند . آری کاملا حس اش می کنم، همان تنی را که هر لحظه کامل تر به من اضافه می شود و ارام به خواب می روم ... انگار درون خیابان قدم میزدم!
به پلی عریض می رسم که ماشین های بی حوصله را به مقصدشان سریع تر می رساند.
دنیایی بدون مرز با تلویزیون های فلترون گلدیران!
دنیایی که درون قاب های تلویزیون کات می شود و به پلان بعدی می چسبد! جهانی که با سانسورهای تدوینگرانش بدون مرز می شود! آه چه دنیای زیبایی روی این بیلیوردها تبلیغ می شود!
هوا سردتر است.... مثانه ام در حال ترکیدن است چشمانم به دنبال جایی برای تخلیه می گردد که این تبلیغات را بالای سرم روی پل میبیند :
جهانی بدون مرز با ….
دلم تلویزیون فلترون می خواهد تا در خیابانهای دنیایش بشاشم!
از دل پیچه تند تر قدم بر می دارم به اولین پارکی که می رسم پناه می برم و به سمت نشانه ی w.c می دوم از پله هایش که پایین می روم به یک دو راهی میرسم : مردانه... زنانه! به سرم دست می کشم که زبر تر از دیروز شده است و به سمت چپ می پیچم.
دلم دنیای فلترون می خواهد!
(... صحنه تاریک می شود، صدای بسته شدن در آهنی از داخل فضای توالت بر صحنه کوبیده می شود... –کات!)