تبليغاتX
آنیما
 
آنیما
 
 
چرا از تاریکی می ترسی ؟ نه اینکه جنسیتت را از یاد می بری ؟
 


هیس سسسسسسس! چراغ ها رو خاموش کنید من لختم!
درون تاریکی و بدون لمس تن .... بدون تمامی تضادهای اجباری فکری تحمیلی از جانب یگانه پروردگارت بدون اینکه حتی کلمه بر زبان آورم به جنسیت من پی ببر! بدون تماس با من عاشقم شو!

انسان در راستای توصیف پیرامونش علاوه بر استفاده از ناخودآگاه ذهنی-تاریخی خود به ذکر سوژه هایی می پردازد که همین پردازش موجب ایجاد معضل می شود. پرداختن به مصیبت خود وسیله ای برای پذیرفتن بدبختی و مشروع ساختن آن در جامعه می شود. همیشه وقتی به مسائلی می پردازی که تا کنون سوژه واقع نشده اند با مقاومت و ممانعت آن در حکومت ها و همچنین جامعه روبه رو می شوی. دلیل این مخالفت بیشتر به نوع و علایق افراد به دیدگاه هاشون بر می گرده. وقتی دیدگاه فردیتی در جوامع به وجود میاد در تمامی جوامع رنگ به خصوصی به خود می گیرد و اگر فردی در این میان از قدرت نسبی بنا به شرایط اجتماع برخوردار شود دیدگاهش پررنگ تر می شود و به اصطلاح عامل قدرت می شود .افرادی که با داشتن شرایطی خاص با وجود استعاره های ذهنیتی به ایدئولوژی هایی می پردازند که به خودی خود کامل نمی باشد. زیرا حتی پرداختن به معضلات با اتکا به ایدئولوژی نمی توان از بی آلایش بودن آن مطمئن بود کسانی که با استعاره های ذهنیتی خود به دنبال یافتن جوابی در راه حل مسائلشان هستند تنها به نوعی جهان بینی ماوراء طبیعی ختم می شوند که خود به نوعی در تناقض با راه کارشان قرار می گیرد. ماننداستفاده از کلمات در طبیعت وقتی درباره یک کوه سخن می گوییم، آفتاب یا باد یا یک دهکده درون یک دره هیچ اطلاعات خاصی از آن نمی دهیم و فقط به بحث فیزیکی و توصیف فیزیکی آن می پردازیم. اما وقتی استعاره را وارد می کنیم:کوه بلند - آفتاب سوزان..... به آن ها ارزش اخلاقی می دهیم . گرمای آفتاب محصول ارده ئ آدمی می شود و....

استعاره یا مجاز در حقیقت نوعی پیش داوری و جانبداری ایجاد می کند. در واقع مصادف می شود با نوعی دخالت دادن همان ذهنیت فردی به بافت ایدئولوژی زیرا دخالت دادن حالت های عاطفی، اعم از محبت ونفرت را در خود ایجاد می کند زیرا اگر فقط از نظریه هایمان بدون ورود استعاره های ذهنی صحبت کنیم فقط توصیف واژه ای ایجاد کرده ایم که فی الواقع چیزی ارائه نکرده ایم. مثال دهکده دورن یک دره هیچ اطلاعات تصویر ی از آن به ما ارائه نم کند. اما وقتی معنای کز کرده در ذهنیتمان جا افتاده باشد دیگر یک تماشاگر نخواهم بود که چیزی را شرح دهد بلکه خودم را نیز وارد می کنم. تبدیل به دهکده ای می شوم که قوز کرده است و می خواهم در دره پنهان شوم. البته عده ای نیز بر این اعتقادند که استفاده از این نوع استعارات مفید است زیرا فرد را در برابر حجم محسوسی قرار می دهد که می تواند با لمس آن به نوعی همذات پنداری درونی با اطرافش و بالاخص جامعه اش برسد البته گاهی شاید این سخن درست باشد اما در ماهیت خود نادرست است مانندمثال کوه وقتی با تغییر زاویه دیدم به کوه آن را از بالا به پایین ببینم دیگر به جای بلند از صفت راسخ برای آن استفاده می کنم و همین مثال می تواند نقض این باشد که در زمانهای متفاوت در جوامع متفاوت افرادی که فقط با در دست داشتن قدرت معطوف به نیاز جامعه به عاملی برای ایجاد حکومت ها می شوند تنها بر علایق خود افزوده اند و نمیتوان با دید انتقادی دقیق آن هارا شمرد... زیرا فردیت حکام ارجح بر واقعیت جامعه ، به توصیف وضعیت موجود از آن محیط پرداخته است. اشکال دیگری که نگره استفاده از استعاره در توصیف موقعیت ها دارد در همین شرکت دادن فرد در شیء موصوف است، زیرا او راتا پذیرش یک وحدت پنهان میان انسان و جهان پیش میبرد. و این موجب ایجاد پیدایش خداگونه گانی در جوامع می شود.
البته این موضوع که هواداران این نوع ایدئولوژی خود در صدد قصد یک نوع یکپارچگی و وحدت هستند نیز جای بحث دارد، یعنی اگر از پیشینه تاریخی برخوردار نبودند تا معانی واژگان در ذهنشان دلالت برحالت خاصی داشته باشد ، مثل کز کرده برای دهکده... اصلا از دهکده سخن به میان نمی آوردند. یعنی اگر ادیان وجود نداشتند تا با استعاره هایشان پشت عوامل قدرت راگرم کنند آنها هرگز به امر جامعه نمی پرداختند زیرا جایی برای قایم کردن خود درون دره نمی یافتند! البته آنان این امر را بیرونی تصور نمی کنند بلکه همواره هدیه ای از جانب خدا می دانند که به انسان عطا شده است : اشیائ پیرامونش همان فرشته هایی هستند که هر کدام یک نوع از منشهای اخلاقی را برای فرزندانشان نازل می کند! آنچه این عوامل می خواهند این است که کوه احساس شکوه به آنها بدهد یا ابراهیم برایشان از هیچ خدا بسازد! و سپس و به مرور با تکرار این ایدئولوژی استعاره ای در ذهنیت جامعه، این نکات در ما قوی می شود تا حدی که سعی در به وجود آوردن احساسات دیگری از قبیل بزرگی، جلال، پاکدامنی،و غرورو.... در خودمان داریم.و بدین گونه خود را جای همه اشیاء پیرامونمان قرار می دهیم : کوه با شکوه ، درخت مغرور...
و بدین گونه با یگانه کردن خود با جهان ، جهان را جلوه گاه تمامی آرزوهای واهی خود قرار می دهیم. و در تکرار این استعارات اطلاعات جدیدی به ما عرضه نمی شود اما جهان به ذهنیت ما اضافه می شود که در پس آن هر گونه احساسی درونی فردی ای را درآن ایجاد می کنیم آن گاه جایگاه خود را فراموش کرده و فراموش می کنیم که این منم و این منم که احساس غرور در برابر این درخت دارم. و به زودی این فردیت را به کل جامعه که چه بسا جهان نسبت می دهم.! و به این گونه قوانینی برای جامعه مان وضع می کنیم و افراد را ملزم به اطاعات توهمات خود میکنیم!
اشتباه نشود مسئله این نیست که اشیائ جهان و مشکلات بشری را تنها مایه شعور آدمی قرار دهیم بلکه اگر تفاوت این را ندانیم که استعارات ذهنیمان تنها منحصر به خودمان هستند و درک این رانداشته باشیم که چیزی را که به افراد القاء می کنیم با استعارات ذهنی ماست و نه چیزی بیرونی و سطحی و ظاهری ناچار برای زندگی خود تقدیر در نظر میگیریم. یعنی من از قبل احساس غم نسبت به مرداب غمگین دارم . زیرا ذهنیتم را از قبل آماده کرده اند تا غم را برای آن قائل شوم یعنی اگر الان به دلیل غم دیگری یا خود من مرداب غمگین است یعنی از قبل هم غمگین بوده است!زیرا این هماهنگی میان شکل بیرونی و محتوای درونی ذهنم پیشاپیش انتظارم را می کشیده است.!
بنابراین صحبت هایی که درمورد شکست انقلاب ها به میان می آید اعم از شکست انقلاب کمونیستی - روسیه - تنها از تفکر فرد گرایانه در جامعه طبقاتی ریشه زده است. پس نمی توان به این نتیجه رسید که هیچ تغییری صورت نگیرد چون ما ازقبل غم آن را چشیده ایم و به شکست می انجامد چون ما از انگیزه عاملان آن نظام ها دربرپایی این انقلابها و همچنین ادامه آن در جامعه شان بی اطلاع هستیم. این غم و محدودیت تجربه فردی ابرقدرتهای بورژوازی است که از استعاره های ذهنی و منفعت طلبانه شان سوءاستفاده میکنند و تجربه شان را به کل جامعه پیوند می دهند! در حالیکه حاضر نیستند منفعتشان رانیز با جامعه پیوند دهند! و با استفاده از استعارات دینی جامعه را به خرافات سوق میدهند! با دیدن هاله ئ آبی نورانی دور سرشان!

می بینیدکه چگونه تصورات بشری با مجازهای فردی پیوند می یابد و بر ما حکومت می کند؟ تا نماز نخوانی به بهشت(مجازی - استعاری) وارد نمی شوی! این طبیعت ابدی که مشترک میان تمام انسان هاست برای وجود داشتن و اثباتش نیازی به خدا ندارد. همین قدر کافی است که بدانم قله دماوند ازدورانها ی پیش از ما همراه با همه ئ تصوراتی که از بزرگی و شکو ه اش دارم منتظرم بوده است!

حالا می توانی چراغ را روشن کنی.

 |+| نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 23:12  توسط فرنوش رضایی  | 

زمان همه چیز رابالا می آورد.

وقتی نمی توانی به جلو پیش بروی وقتی هر قدم که برمی درای با آژیر های مزخرف مردم و قانونشان ایست می شوی و وقتی زمان تمامی شوخی هایش را بالا می آورد. در این زمان من می ایستم به بالای سرم که نگاه می کنم اندامی را می بینم که از کمر به بالایش زیر ابرها مخفی است و پاهایش را از وسط گشوده. مردمی که حتی تک بعدی بودنشان از تنها رنگی که برتن کرده اند بیرون میزند و من تمامی آنچه را که به خوردم داده اند بالا می آورم .

بالا می آورم آن قدر بالا که بتوانم بالای کمرش را ببینم.نمی توانم.

زمان تمامی اسطوره هایش را به همراه افسانه ها و خدایان و پیغمبرانش بالا می آورد وبر روی من می ریزد .

چشمانم را باز می کنم حجمی سفید می بینم رنگی سفید و تمامی دنیا سفید. صورتی بهم نزدیک می شود و تمامی خودش را در من می ریزد تمامی همه را!

نه! نه! و باز هم نه! چقدر دیگر مانده تا به تو برسم؟ دستهایم را لای پاهایم میبرم و از خودم می ترسم بالای سرم سقف است و این قانون مزخرف سقف! از تمامی این تضاد های اجباری بیزارم از تمامی این خدایان که در برابرش سر خم میکنم. به شکمم د ست می کشم ورم کرده و انگار دنیا را حامله است. به پرسشهای بی دلیلشان پاسخ نمی گویم و به دنیای مزخرف داخل رحمم فکر می کنم به حجمی که بی دلیل می افتد.

شوخی کردم. نه تمامی این خطوط شوخی بود به طرز ابلهانه ای من شوخی کردم. پیامبرم من! شاید کسی باشم میان تمام شما اما فقط یک شوخی ساده. من خدایم. اوه نه شوخی کردم شاید کسی باشم از میان شما! آناهیتا هستم! مظهر زنانه گی و باروری باور نمی کنی؟ شکمم را نگاه کن! نه! تو نه، تو مرد هستی من مظهر آتش هستم نگهبان تمامی شرهای خفته و شعله گرفته! دور شو. من را فقط می توانی پرستش کنی. اما نه! شوخی کردم ......... من هیچ ام!

اه خفه شو اون دهن گنده ات رو باز کن وتمامی چیزهایی که به خوردم دادیو پس بگیر.

 

 

همه ما عقب افتاده ایم. در برابر زمانی که مارو گذاشت و رفت !

عصری که با تیزی سنگ ها دندان هایمان را کوتاه کردیم و به خودمان برای گاز زدن سیبی که زمان در دست هایمان گذاشت لعنت فرستادیم تا اکنون با حسرت به دیوارهای اطرافمان خیره بمانیم که تمامی مردم دنیا راخودمان زاده ایم ..... ما همهمان عقب افتاده ایم. با یک تغییر کوتاه! ژنتیکی، خودمان را مسلمان کردیم. مهم نیست شاید ما در روز تعطیل رسمی! زاده شدیم یادمان بیاید...... به یاد بیاوریم از بین دو پا آویزان بودیم آنقدر آویزان تا با دندان های تازه بریده شده مان گوشت های تنمان را گاز زدیم وبرای اولین بار آلت هایمان درد گرفت! ما عقب افتاده ایم در روزی که زمان با ما تن به تن شوخی کرد .

 

دلم درد می کند پایم و تمام بدنم . به مردم اطرافم می کنم روی خیابان دراز می کشم و به بالای سرم خیره نگاه می کنم . اکنون زمانش رسیده می فهمم کی زمان زاییدنش می رسد .

حجمی سبز بالای سرم می ایستد و من به تکرار رنگ ها در سرم فکر میکنم به مفهوم دلالت رنگها و واژه ها و می توانم تشخیص بدهم قانون من را می برد.

 

زمان بالا می آور تمامی خودش را ! من هیچ ندارم و می فهمم زمان چگونه با هیچش همه چیزش را شوخی کرده بود.............

 

به بالای سرت نگاه کن . نه! منتظر هیچ کتابی نباش! ببین میلیونها موجود از بالای سرت زاییده می شوند و می افتند و تنها چند نفر از دهانه رحم آویزان باقی می مانند! حرمزادگانی که حتما می خواهند بالای کمر مادرشان راببینند.

 

میان تمامی ما تنها آنهایی می میرند که دوباره زاده نشوند.

من دوباره زاده شدم. در این زمان و با این شوخی زمان! بهتر نیست باری دیگر سوهانهایمان را بساییم تا رها شویم؟ دندانهای من اندکی هنوز کند است من هنوز عقب افتاده ام ...

 

نه! نه! نمی توانم در برابر قانونتان بایستم من فقط به شوخی هایتان اضافه شدم.

 

من را بالا بیاورید.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 10:41  توسط فرنوش رضایی  | 
می بینی؟ این آسمان است که این چنین بر دریا طوفان می راند! .. واین همان دریایی است که باعث شد آسمان براند !!!!

دیدن نه از روی دیدن که برای دیده شدن! انقلاب در شرف وقوع است! یک انقلاب جنسیتی. این دیدگاهی است که به آن باید رسید و نه چیزی مثل نظاره کردن و توسل به چیزی کوچک تر از نگاه جنسیتی ....

وقتی فیمینیست با تاکید به دیگران جسم متفاوت خود را به مرد پیوند می دهد و یگانگی جنسیتی را با یگانگی جنسی می آمیزد تلویحا می پذیرد که بدن وتن مردانه معیار قرار می گیرد. یعنی قبول و درک تناقض ذهنی میان جسمیتشان توسط القاب و الفاظ هر چند در محدوده زنانه .

اینکه در محدوده نگره فالوتیک فالوس می تواند هم جایگاه زنانه به خود گیرد و هم جایگاه مردانه . خود نوعی تناقض زبانی در درونش ایجاد می کند که توجه را بیشتر به سمت مردانه بودن آن می کشاند، به نوعی این نگاه می تواند در بر دارنده یک نگاه دوجنسی باشد اما آیا حتی یک دید دو سویه یا دوجنس گرایانه برای تغییر این نگرش بسنده است؟ فالوس اگر هم دیدگاه دوگانه ای به خود گیرد در نهایت از مردانه بودنش بر می خیزد که اجازه این نوع دید را به فرد می دهد.

گرایشات جنسی در جامعه مابه طور کاملا خودخواهانه ای رنگ و بوی اسلامی گرفته اند آنها آزادی را کلا با اجازه آزادی در محدوده اختیارات و چارچوب اسلام اشتباه گرفته اند. رضایت نسبی حق شهروندی به جای رضایت نسبی حق آزادی چفت می شود و البته باور دین و همچنین کوته بینی جنسیتی درون اجتماع حاکم یعنی تسلط دین بر آزادی فردی این رضایت را برای انسان یا زن به وجود می آورد که از شرایط موجود رضایت داشته باشند و برای فرار از سوال و تغییر باورپذیری خود در این عقیده دست و پا می زنند.. در حالیکه هر کدام از افراد به طور شخصی در دل آرزوی این را دارد بدون محدودیت حتی ظاهری در جامعه دیده شوند.

جنسیتی که در خیابان ها بین انگشتان پسرها ردوبدل می شود به طور خوشبینانه از نبود آزادی جنسیتی تعبیر می شود، که البته اگرزودتر به بیماری متهم نشوند تا در میان جشن شان مامورهای وحشی تک جنسی با پتک وچماغ از همجنس گرایانه گی آن ها محکوم به بازداشتشان کنند. که این نوع حملات نه تنها جنسیت بلکه انسانیت را به زیر سوال می برد. و جالب اینجاست که ماموران جامعه ما به احتمال زیاد از رنگ لباس های پسر ها به هم جنس گرایی آنها پی برده باشند!!!!! اینکه یک هم جنس گرا در جامعه نتواند به جشن هم برود به چه ارگان خاصی متکی است؟ آیا کمپین این امضا را از مردم می گیرد؟

ما با بدنها طرف هستیم نه بالخص با جنسیت با تجربه جنسی روبه رو می شویم نه با جسیت در تجربه جنسی! این تفاوت ها در نحوه نگرش افراد صورت می پذیرد نه زیر آمپول و قرص های جنسیت بخش اسلام یا تربیت سرباز برای مرد شدن در دین. نمی توان انکار مرد شدن را در سربازی اسلامی نادیده گرفت چون واقعا باید برای اثبات تفاوت خود با زن کلاغ پر بروی ... این است آزادی جنسی در کشور ما که در حد تغییرش به بیماری جنسی تقلیل می یابد!!!

خود من از ابتدای تولدم جنسیت ماده داشتم. مونث بوده ام . تا جاییکه به علت تغییر و به هم خوردن هورمون هآ، ّّهورمون مردانه ام بالا رفت و به شدت تغییر قیافه داده بودم تاجاییکه اگر الت تناسلی ام را نمی دیدم به باور مرد بودنم در خودم نهادینه می شد! جالب این جاست که این مشکل نه با قرص که با تجربه یک رابطه جنسی رفع شد! شاید خیلی شجاعانه باشد اما با تجربه جنسی و آزادی جنسی بیماری من حل شد ه بود. این شاید نام بیماری به خود می گرفت چون من تمایلات مردانه نداشتم. من دوست داشتم جنس خودم باشم نه به عنوان یک زن منظورم درست این است که حس هم جنس گرایی نداشتم. یک حس دیگرخواهی با دیدگاهی زنانه... که با این تغییر هورمونی زندانی می شد . شاید اگر این تغییر اتفاق نمی افتاد من خودم به تمایلات هم جنس گرایانه میرسیدم که ربطی به بیماری نداشت و فقط از آزادی فردی و حق انتخاب بین جنسیت برای رابطه مورد علاقه ام نشات می گرفت. بنابر این هر گونه برچسب بیمارگونگی از این افراد باید کنده شود.

اینکه افراد جامعه نیز به رضایت آزادی دینی در جامعه شان برسند یعنی در جامعه اسلامی آزادی اسلامی حداکثر روسری است از دید کوته و محدود زنده به گوری و سنگسار دختران و زنان نشات می گیرد که به گونه ای اعتقادات دینی را در جامعه اسلام پرور ما رشد می دهد. دید جهان شمول تری برای این نوع تفکر باید به وجود بیاید. از دامان این ادیان رها شده و به سمت تکثیر جنسیتی در میان جامعه شویم.

اینکه هر انسانی برای حق اتخاب و روش زندگی خود به دید برتری در زمینه روابط اجتماعی و جنسیتی احتاج دارد دیدی کاملا نو می باشد که اگر در تک تک افراد نهادینه شود به انقلاب عظیمی منجر می شود که لازمه جامعه ما می باشد .

حتی آسمان هم با وجود دریا طوفان می کند. آسمان هم با زاییدن باران پاسخ می دهد. اگر طبیعت هم خدایی داشت که به طور مختص دینی برایش در نظرمی گرفت راه آسمان را هم بر دریا می بست.

ما حتی با نمادگذاری هایمان برای طبیعت هم جنس می گذاریم .
 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:11  توسط فرنوش رضایی  | 
 
  بالا