مادرم وصیت کرده بود هنگام خاکسپاری اش ، با کمربند دور تا دورش را ببندیم، اختلافات از عمل نمودن به این خواسته آغاز شد، در اتاقی که رو به حیاط باز می شد و فضای نمور و گچ گرفته ای داشت دور هم روی زمین نشسته بودیم، ابتدا کاغذ هایی را که با خط او نوشته شده بودند دست به دست می چرخواندیم و هر از گاهی یک در میان نظری ابراز می کردیم و دیگران تا چند دقیقه ای بیشتر پیرامونش بحث های مفصلی می کردند، عمه ام کاملا نظرش را آشکارا با چشم و ابرو نازک کردن و درخواست چای های پیاپی بین صحبت ها ،بیان می نمود و هر از چند گاهی هنگامیکه می دید بحث به ننتیجه ای خواهد رسید با صدای بلند درخواست فاتحه ای می کرد و میز کنار دیوار را که کنج اتاق بود جا به جا می کرد و با رومیزی روی آن کمی کلنجار می رفت و از اینکه دست دوز مادرم را صاف می کرد حلقه ای اشک از زمانیکه دست دوزهایش را به سخره می گرفت در اطراف چشمانش جمع می شد.
من اما به این فکر میکردم که کمربند به آن بلندی را ازکجا می توانم تهیه کنم، برایم این مهم نبود که آخرین خواسته ی مادرم را عملی کنم، شاید این مهم بود که او این طور مرگش را تصور کرده بود، کنار میز روبروی عمه ام، عمویم نشسته بود و در سوگ برادرش اشک می ریخت و با عصبانیت به تصمیم مادرم عکس العمل نشان می داد، دست هایش را طوری در هم می پیچاند و باز میکرد که گویی کمر بندش را در آن تاب می دهد ، دستهای خواهرم را میبینم که سینی چای لرزان در دستانش به سمت عمویم خم می شود و عمویم لحظه ای
می نهد و از سینی چای بر می دارد و عمه ام در حالیکه به تمجید از چشمان خواهرم می پردازد چای را بر میدارد و وقتی خواهرم از کنارش می گذرد صدایش می کند و از او قند می خواهد،
برای مادرم قند مخصوص می خریدیم، قندش بالا بود و هنوز به این باور نرسیده بود که شاید روزی گریبانش را بگیرد، از کودکی ام به یاد دارم تنهاتصویری که از او زنده به چشمان می آید، دوان دوان در راهروی مدرسه به دنبال بچه ها می چرخید و آنها را به کلاسها هدایت می کرد، از کودکستان که پیشش می رفتم برایم همیشه از دکه ی مدرسه شان پفک می گرفت و من می دیدم که در گوش فروشنده می گفت بنویس تا آخر ماه حساب کنیم.
من کنار پادری نشسته بودم روی زمین و به حیاط خالی خانه مان نگاه میکردم و حضور او را احساس نمی کردم، انسانها بعد از مرگشان تنها با محیط شان به یاد می مانند، و خانه ما محیط مان بود، کنار نرده ها جایی که پله ها به شکل مستطیلی تا انتهای حیاط کشیده می شد برادرم ایستاده بود که در دستهایش سیگاری گرفته بود و آن را از دستی به دست دیگر میداد، از جایی که من نشسته ام درِ حیاط به خوبی نمایان است و قسمتی از کوچه و پدرم که تکیه داده به در به ابرها ی نباریده خیره نگاه می کند ، از چهره اش نیاز می بارد وشاید در فکر آخرین چک پاس نشده اش باشد، آرزویی که مادرم تا مرگ همراه خودش پیچاند ، وعده ای که پدرم همیشه هر ماه برای آخرین چک اش به ما می داد.
کسی به پشتم تکیه می کند و من از پدرم رو بر میگردانم و خواهرم را می بینم در حالیکه صورتش به کبودی می زند و از لابلای چشم هایش نّمی تاب می خورد و روی گونه هایش معطل می ماند، هنوز اثرسیلی شوهرش را روی صورتش می بینم، آن روز هوا تب داشت و من روی تخت خوابیده بودم، خواهرم در وسواسی پایان ناپذیر ناهار آماده می کرد و نزدیک آمدن همسرش به مزه مزه کردن غذا می پرداخت، خسته بودم و از امتحانی مضحک از دانشگاه برگشته بودم، چشم هایم گرم می شد و در کیف خواب بودم که متوجه نشدم چند ساعت می گذرد که با صدای شکستن جسمی از خواب پریدم، در را که باز کردم شوهرش را می دیدم در حالیکه عربده می کشید فریاد می زد: چرا این غذا روی زمین ریخته شده ؟ و خواهرم که در ترسی شتابزده جارویش را روی زمین می کشید و سرش زیر مشتهای او تاب نمی آورد،
میان چارچوب گیج از فضای خواب و بیداری ساکت مانده بودم و دستهای او را می دیدم که به سمت کمربندش رفت و از شلوارش جدا شد و من چرمی کمربندش را می دیدم که در هوا تاب می خورد و به هر جایی که میرسید باز میگشت و دوباره میان اشکی های لوستر ِحال میگشت و در تاب نور لوسترها خواهرم را می دیدم که بر دو زانو چمباتمه زده بود و فریاد می کشید .
از همان زمان که او دیگر او را ندید گلویش در کبودی این جدایی گره خورده بود، با صدای پدرم به خودم می آیم که از لابلای جمعیت دنبال کسی می گردد که او را نمی یابد و صورتش را می بینم که از درد به سرخی می زند و به زمین خیره می ماند.
بعد ها مادرم به خواهرم گفته بود که اگر تحمل میکرد می توانستند در آینده ی دور کمی آرامش پیدا کنند و من چهره ی آرام پدرم را میبینم که از درد به خود می پیچد و دستهایش را در هم گره می زند و تاب می دهد سرش را که بالا می آورد چشم هایش به چشم هایم می افتد و و انگار جای خالی چیزی را بین دستهایش از چشمانم پنهان می کند سری تکان می دهد و به داخل کوچه راهش را کج می کند.
مادرم را میان هم همه ی خانواده گم می کنم، به طول کمربند فکر میکنم و قد مادرم، به ابروهای گره شده ی عمه ام خیره می شوم و او درحالیکه متوجه نگاهم می شود با فریاد می گوید قربانت شوم ، و من نمی دانم چرا می خواهد قربان من شود.
خواهرم به سویم خم می شود و در حالیکه دستهای ورم کرده اش را در دستهایم می گیرم در آغوشم اشک می ریزد ، به صورتش فکر میکنم و به جایی که باید از آن کمربند بلندی به اندازه ی قد مادرم پیدا کنم.
